وصیت نامه وزندگی نامه شهدا
بسیجی عاشق شهد شهادت به خداست مکتب عاشق ز مکتب ها جداست گر سر و پا و تن و جان می دهد بس همین حالت که جنت را رواست

راستی استقامت را از كه باید آموخت ؟ از انسانهائی كه در طول سالهای پس از پیروزی انقلاب آماج شدیدترین حملات ، در اجرای دشوارترین ماموریتها بوده‌اند یا از افرادی كه در كنار گود نظاره‌گر و تشویق كننده تضعیفها و تصمیمات هستند؟ اگر پاسخ اول جواب ماست پس باید استقامت زیر بنائی باشد و پایداری در مقابل آماج تهمتها و… را اتصالی به حق تعالی‌، از این رو سیر در زندگی رئیس دیوان عالی كشور می‌‌‌تواند انسان را با نحوة تربیتی كه میتواند استقامت را الگو باشد آشنا سازد و شما را به مرور این انسان سراسر پایداری فرا می‌خوانیم:

من محمد حسینی بهشتی كه گاه به اشتباه محمد حسین بهشتی مینویسند . نام اولم محمد و نام خانوادگی تركیبی است از حسینی بهشتی.در دوم آبان 1307 در شهر اصفهان در محلة لومبان متولد شدم . منطقه زندگی ما یك منطقه قدیمی از مناطق بسیار قدیمی شهر است . خانواده من یك خانواده روحانی است . پدرم روحانی بود . پدرم در هفته چندر روز در شهر به كار و فعالیت می‌پرداخت و هفته‌ای یك شب به یكی از روستاهای نزدیك شهر برای امامت جماعت وكارهای مردم می‌رفت و سالی چند روز به یكی از روستاهای دور كه نزدیك حسین آباد بود و روستای دورتر از آن حسن آباد نام داشت . آمد و رفت افرادیكه از آن روستای دور به خانه ما می‌آمدند برایم بسیار خاطره انگیز است . پدرم وقتی به آن روستا می‌رفت ، در منزل یك پنبه زن بسیار فقیر سكونت می‌كرد ، آن پیرمرد اتاقی داشت كه پدرم در آن زندگی می‌كرد . این پیرمرد نامش جمشید بود ، دارای محاسن سفید ، بلند و باریك ، چهره‌اش بیابانی روستائی ، و نورانی بود . پدرم می‌گفت ما با جمشید نان و دوغی می‌خوریم و صفا می‌كنیم و همیشه می‌گفت : من سفره سادة‌نان و دوغ این جمشید را به هر جلسه دیگری ترجیح می‌دهم و این جمشید هر سال دو بار از روستا به شهر و به خانه ما می‌آمد و من بسیار به او انس داشتم .
تحصیلاتم را در یك مكتب خانه در سن چهار سالگی آغاز كردم . خیلی سریع خواندن و نوشتن و خواندن قرآن را یاد گرفتم و در جمع خانواده بعنوان یك نوجوان تیز هوش شناخته شدم . و شاید سرعت پیشرفت و یادگیری ، این برداشت را در خانواده بوجود آورده بود . تا اینكه قرار شد به دبستان بروم ، دبستان دولتی ثروت در آن موقع كه بعدها بنام 15 بهمن نامیده شد . وقتی آنجا رفتم از من امتحان ورودی كردند و گفتند كه : باید به كلاس ششم برود ، ولی از نظر سن نمی‌تواند . بنابراین در كلاس چهارم پذیرفته شدم و تحصیلات دبستانی را در همانجا به پایان رساندم .
در آن سال در امتحان ششم ابتدائی شهر نفر دوم شدم . آن موقع همة كلاسهای ششم را یكجا امتحان می‌كردند . از آنجا به دبیرستان سعدی رفتم . سال اول و دوم را در دبیرستان گذراندم و اوائل سال دوم بود كه حوادث شهریور 20 پیش آمد . با حوادث 20 شهریور علاقه و شوری در نوجوانها برای یادگیری معارف اسلامی بوجود آمده بود .
دبیرستان سعدی هم در نزدیكی میدان شاه آن موقع و میدان امام كنونی قرار دارد ، نزدیك بازار است ، جائیكه مدارس بزرگ طلاب هم همانجاست . مدرسه صدر ، مدرسه جده و مدارس دیگر . البته بطور طبیعی بین اینجا و منزل ما حدود چهار ، پنج كیلومتر فاصله بود كه معمولاً پیاده می‌آمدیم و برمی‌گشتیم . این سبب شد كه با بعضی از نوجوانها كه درسهای اسلامی هم می‌خواندند آشنا شوم . علاوه بر اینكه در یك خانواده روحانی بودم و در خانواده خود ما هم طلاب فاضل جوانی بودند ، یك همكلاسی داشتم یادم می‌آید كه او هم فرزند یك روحانی بود . نوجوان بسیار تیز هوشی بود و پهلوی من می‌نشست . او در كلاس دوم به جای اینكه به درس معلم گوش كند ، كتاب عربی می‌خواند . یادم هست و اگر حافظه‌ام اشتباه نكند او در آن موقع كتاب معالم الاصول می‌خواند كه در اصول فقه است . خوب اینها بیشتر در من شوق به وجود می‌آورد كه تحصیلات را نیمه كاره رها كنم و بروم طلبه بشوم .
به این ترتیب در سال 1321 تحصیلات دبیرستانی را رها كردم و به مدرسه صدر اصفهان تحصیلات ادبیات عرب ، منطق ، كلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت خواندم كه این سرعت و پیشرفت موجب شده بود كه حوزه آنجا با لطف فراوانی با من برخورد كند . و چون پدر مادرم مرحوم حاج میر محمد صادق مدرس خاتون آبادی از علمای برجسته‌ای بود و من یكساله بودم كه او فوت شد و این تداعی می‌كرد در ذهن اساتید من كه شاگردهای او بودند به اینكه این می‌تواند یادگاری باشد از آن استادشان . در طی این مدت تدریس هم میكردم . در سال 1324 از پدر و مادرم خواستم كه اجازه بدهند در یك حجره‌ای كه در مدرسه داشتم ، شبها هم در آنجا بمانم و به تمام معنا طلبه شبانه روزی باشم . از یك نظر هم فاصله منزل تا مدرسه 4-5 كیلومتری می‌شد و هر روز رفت و آمد مقداری وقت از بین می‌رفت و هم بیشتر به كارهایم می‌رسیدم و هم در خانه‌ای كه بودیم پرجمعیت بود و من اتاق تنها نداشتم و نمی‌توانستم به كارهایم بپردازم . البته من در آن موقع فقط یك خواهر داشتم ولی با عموها و مادر بزرگ همه در یك خانه زندگی می‌كردیم ، به این ترتیب خانه ما شلوغ بود و اتاق كم .
سال 1324 و 1325 را در مدرسه گذراندم و اواخر دوره سطح بود كه تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به قم بروم . این را بگویم كه در دبیرستان در سال اول و دوم زبان خارجی ما فرانسه بود و در آن دو سال فرانسه خوانده بودم ولی در محیط اجتماعی آن روز آموزش زبان انگلیسی بیشتر بود و در سال آخر كه در اصفهان بودم تصمیم گرفتم یكدوره زبان انگلیسی یاد بگیرم . یك دوره كامل ً ریدر ً خواندم پیش یكی از منصوبین و آشنایانمان كه او زبان انگلیسی را می‌دانست ، و با انگلیسی آشنا شدم .
در سال 1325 به قم آمدم . حدود شش ماه در قم بقیه سطح ، مكاسب و كفایه راتكمیل كردم و از اول 1326 درس خارج فقه و اصول نزد استاد عزیزمان مرحوم آیت الله محقق داماد می‌رفتم و همچنین درس استاد و مربی بزرگوارم و رهبرمان امام خمینی و بعد درس مرحوم آیت الله بروجردی ، مقداری درس مرحوم آیت الله سید محمد تقی خوانساری و مقداری خیلی كمی هم درس مرحوم آیت الله حجت كوه كمری .
در آن شش ماهی كه بقیه سطح را می‌خواندم كفایه را هم مقداری پیش آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری یزدی خواندم و مكاسب و مقداری از كفایه كه پیش آیت الله داماد می‌خواندم كه بعد همان را به خارج تبدیل كردیم . در اصفهان منظومه منطق و كلام را خوانده بودم و در قم ادامه این قطع شد ، چون استاد فلسفه در آن موقع كم بود ، یكسره بیشتر به فقه و اصول و مطالعات گوناگون می‌پرداختم و تدریس ، معمولاً در حوزه‌ها طلبه‌هائیكه بتوانند تدریس كنند ، هم تحصیل می‌كنند و هم تدریس می‌كنند و من هم اصفهان تدریس می‌ كردم و هم قم .
به قم كه آمدم به مدرسه حجتیه رفتم . مدرسه‌ای بود كه مرحوم آیت الله حجت ، تازه بنیان گذاری كرده بودند . از سال 1325 در قم بودم و این درسها را می‌خواندم . در آن سالهائی بود كه استادمان آیت الله طباطبائی از تبریز به قم آمده بودند . در سال 1327 به فكر افتادم كه تحقیقات جدید را هم ادامه بدهم بنابراین با گرفتن دیپلم ادبی بصورت متفرقه و آمدن به دانشگاه معقول و منقول آن موقع كه حالا الهیات و معارف اسلامی نام دارد ، دوره لیسانس را آنجا گذراندم . در فاصله 27 تا 30 ، و سال سوم را به تهران آمدم و سال آخر دانشگده را برای اینكه بیشتر از درسهای جدید استفاده كنم و هم زبان انگلیسی را اینجا كاملتر كنم و با یك استاد خارجی كه مسلط تر باشد یك مقداری پیش ببرم در سال 1329 و 1330 اینجا ، در تهران بودم و برای تامین هزینه‌ام تدریس می‌كردم و خودكفا بودم ، خودم كار می‌كردم و تحصیل می‌كردم .
سال 1330 لیسانس شدم و برای ادامه تحصیل به قم برگشتم و ضمنا برای تدریس در دبیرستانها ، بعنوان دبیر زبان انگلیسی در دبیرستان حكیم نظامی قم مشغول تدریس شدم و آن موقع‌ها بطور متوسط روزی سه ساعت كافی بود كه صرف تدریس كنیم و بقیه وقت را صرف تحصیل می‌كردم . از سال 1330 تا 1335 بیشتر به كار فلسفی پرداختم و به درس استاد علامه طباطبائی به درس اسفار و شفاء ایشان می‌رفتم ، اسفار ملاصدرا و شفاء ابن سینا و همچنین شبهای پنجشنبه و جمعه با عده‌ای از برادران ، مرحوم استاد مطهری و آیت الله منتظری و عده دیگری جلسه بحث گرم و پرشور و سازنده‌ای داشتیم .
5 سال طول كشید كه ما حصل آن بصورت متن كتاب روش رئالیسم تنظیم و منتشر شد . در طول این سالها فعالیتهای تبلیغی و اجتماعی داشتیم . در سال 1326 یعنی یك سال بعد از ورود به قم با مرحوم آقای مطهری و آقای منتظری و عده‌ای از برادران حدود هجده نفر ، برنامه‌ای تنظیم كردیم كه برویم به دورترین روستاها برای تبلیغ و دو سال این برنامه را انجام دادیم . در ماه رمضان كه گرم بود با هزینه خودمان می‌رفتیم برای تبلیغ ، البته خودمان پول نداشتیم ، مرحوم آیت الله بروجردی ، توسط امام خمینی ، آنموقع با ایشان بودند نفری صد تومان در سال 26 و نفر صد و پنجاه تومان در سال 27 بعنوان هزینه سفر به ما دادند چون قرار بود كه به هر روستائی می‌رویم مجبور نباشیم مزاحم یك روستائی بعنوان مهمان او باشیم و خرج خوراكمان را در آن یكماه خودمان بدهیم و برای كرایه آمد و رفت و هزینه زندگی یكماه ، خرج سفر را با خودمان می‌بردیم . فعالیت‌های دیگری هم در داخل حوزه داشتیم و اینها مفصل است و نمی‌خواهم در یك مقاله فعلاً گفته شود .
در سال 1329 و 1330 كه تهران بودم ، مقارن بود با اوج مبارزات سیاسی اجتماعی نهضت ملی نفت به رهبری مرحوم آیت الله كاشانی و مرحوم دكتر مصدق و بصورت یك جوان معمم مشتاق در تظاهرات و اجتماعات و میتینگها شركت می‌كردم . در سال 1331 در جریان 30 تیر ، آنموقع تابستان به اصفهان رفته بودم و در اعتصابات 26 تا 30 تیر فعالیت داشتم و شاید اولین یا دومین سخنرانی اعتصاب كه در ساختمان تلگراف‌خانه بود را به عهده من گذاشتند .
یادم هست كه مقایسه می‌كردم كار ملت ایران را در رابطه با نفت و استعمار انگلیس با كار ملت مصر و جمال عبدالناصر و مسئله كانال سوئز و انگلیس و فرانسه و اینها در آن موقع ، موضوع سخنرانی این بود . اخطاری بود به قوام السلطنه و شاه و اینكه ملت ایران نمی‌تواند ببیند نهضت ملی‌شان مطامع استعمارگران باشد . به هر حال بعد از كودتای 28 مرداد در یك جمع بندی به این نتیجه رسیدیم كه در آن نهضت ما كادرهای ساخته شده كم داشتیم ، باز این مسئله مفصل است . بنابراین تصمیم گرفتیم كه یك حركت فرهنگی ایجاد كنیم و در زیر پوشش آن كادر بسازیم . و تصمیم گرفتیم كه این حركت اصیل ، اسلامی باشد و پیشرفته باشد و زمینه‌ای برای ساخت جوانها .
دبیرستانی بنام دین و دانش در قم تاسیس كردیم با همكاری دوستان ، كه مسئولیت اداره‌اش مستقیماً به عهده من بود ، در سال 1333 تاسیس شد . تا سال 1342 كه در قم بودم و همچنان مسئولیت اداره آن را بعهده داشتم و در ضمن در حوزه هم تدریس می‌كردم و یك حركت فرهنگی نو هم در حوزه بوجود آوردیم و رابطه‌ای هم با جوانهای دانشگاهی برقرار كردیم . پیوند میان دانشجو و طلبه و روحانی را پیوندی مبارك یافتیم و معتقد بودیم كه این دو قشر آگاه و متعهد باید همیشه دوشادوش یكدیگر حركت كنند ، بر پایه اسلام اصیل و خالص و در ضمن ، آن زمانها ، فعالیتهای نوشتنی هم در حوزه شروع شده بود ، مكتب اسلام ، مكتب تشیع ، اینها آغاز حركتهائی بود كه برای تهیه نوشته‌هائی با زبان نو و برای نسل نو ، اما با اندیشه عمیق و اصیل اسلامی و در پاسخ به سئوالات این نسل مختصری در مكتب اسلام و بعد بیشتر در مكتب تشیع همكاری می‌كردم . و بعد در سالهای 1330 تا 1338 دوره دكترای فلسفه و معقول را در دانشكده الهیات گذراندم ، در حالی كه در قم بودم و برای درسها و كارها به تهران می‌آمدم . در همان سال 1338 جلسات گفتار ما در تهران شروع شد . این جلسات برای رساندن پیام اسلام بود به نسل جستجوگر با شیوه جدید ، در هر ماهی در كوچه قائن در یك منزل بزرگی بود و جلسه تشكیل می‌شد . و در هر ماه یكنفر صحبت می‌كرد و سخنرانی می‌كرد و موضوع سخنرانی قبلاً تعیین می‌شد كه در مورد سخنرانی مطالعه بشود . و نوار از آنها گرفته می‌شد و این نوارها را پیاده می‌كردند و بصورت جزوه و بعد كتاب منتشر می‌كردند كه از عمدة آنها بصورت سه جلد ً كتاب گفتار ماه ً و یك جلد ً پیام ً گفتار عاشورا ً منتشر شد . در این جلسات هم باز مرحوم آیت الله مطهری و آیت الله طالقانی و آقایان دیگر شركت داشتند و جلسات پایه‌ای خوبی بودو در حقیقت گامی بود در راه كاری از قبیل آنچه بعدها در حسینیه ارشاد انجام گرفت و رشد پیدا كرد . در سال 1339 ما سخت به فكر سامان دادن به حوزه علمیه قم افتادیم . مدرسین حوزه جلسات متعددی داشتند برای برنامه ریزی نظم حوزه و سازمان دهی به حوزه ، در دوتا از این جلسات بنده هم شركت داشتم . كارما در یكی از این جلسات به ثمر رسید و در این جلسه آقای ربانی شیرازی و مرحوم آقای شهید سعیدی و خیلی دیگر از برادران شركت داشتند ، آقای مشكینی و خیلی‌های دیگر . و ما در یك برنامه‌ای در طول یك مدتی توانستیم یك طرح و برنامه تحصیلات علوم اسلامی در حوزه تهیه كنیم در هفده سال و این پایه‌ای شد برای تشكیل مدارس نمونه‌ای كه نمونه معروفترش مدرسه حقانیه ، یا مدرسه منتظریه ، بنام مهدی منتظر سلام الله علیه است ولی بنام حقانی كه سازنده آن ساختمان است . مردی است كه واقعاً عشق و علاقه سرمایه و همه چیزش را روی این ساختمان گذاشت . خداوند او را به پاداش خیر ماجور بدارد ، بنام او معروف شد . مدرسه حقانی تاسیس شد و این برنامه در آنجا اجرا شد و در این مدارس باز مقداری از وقت می‌گذشت و صرف می‌شد .
در سال 1341 كه انقلاب اسلامی با رهبری امام و رهبری روحانیت و شركت فعال روحانیت نقطه عطفی در تلاشهای انقلابی مسلمانان ایران بوجود آورده بود ، در این جریان‌ها حضور داشتم تا اینكه در همان سالها ما در قم به مناسبت تقویت پیوند دانش آموز و فرهنگی و دانشجو و طلبه به ایجاد كانون دانش آموزان قم دست زدیم و مسئولیت مستقیم این كار را برادر و همكار و دوست عزیزم مرحوم شهید دكتر مفتح بدست گرفتند . بسیار جلسات جالبی بود ، در هر هفته یكی از ما سخنرانی می‌كردیم و دوستانی از تهران می‌آمدند ، گاهی مرحوم مطهری و گاهی دیگران ، مدرسین قم می‌آمدند در یك مسجد و در یك جلسه طلبه و دانش آموز و دانشجو و فرهنگی همه دور هم می‌نشستند و این در حقیقت نمونه دیگری بود از تلاش برای پیوند دانشجو و روحانی و این بار در رابطه با مبارزات و در رابطه با رشد دادن و گسترش دادن به فرهنگ مبارزه و اسلام . این تلاشها و كوششها بر رژیم گران آمد و در زمستان سال 42 من را ناچار كردند كه از قم خارج بشوم و به تهران بیایم .
سال 42 به تهران آمدم و در ادامه كارها با گروههای مبارز از نزدیك رابطه برقرار كردیم . با جمعیت هیئت‌های موتلفه رابطه فعال و سازمان یافته‌ای داشتیم و در همین جمعیت‌ها بود كه به پیشنهاد شورای مركزی اینها ، امام یك گروه چهار نفری بعنوان شورای فقهی و سیاسی این جمعیتها تعیین كردند ، ( مرحوم آقای مطهری ، بنده آقای انواری و آقای مولائی ) این فعالیت‌ها ادامه داشت . در همان سالها به فكر این افتادیم كه با دوستان این كتابها و برنامه تعلیمات دینی مدارس را كه امكانی برای تغییرش فراهم آمده بود تغییر بدهیم .
دور از دخالت دستگاههای جهنمی رژیم ، در جلساتی توانستیم این كار را پایه گذاری كنیم و پایه برنامه جدید و كتابهای جدید تعلیمات دینی را با آقای دكتر باهنر و آقای دكتر غفوری و آقای برقعی و بعضی از دوستان ، آقای رضی شیرازی كه مدت كمی با ما همكاری داشتند و بعضی دیگر مانند مرحوم آقای روزبه كه خیلی نقش مؤثری داشتند ، با همكاری اینها پایه‌های این برنامه فراهم شد . مقداری از كارهائی را كه فراموش كردم بگویم ، سال 1341 اگر اشتباه نكرده باشم 41 یا اوائل 42 ، در یك جشن مبعث كه دانشجویان دانشگاه تهران در امیر آباد در سال غذاخوری برگزار كرده بودند ، دعوت كردند كه من در آن روز مبعث سخنرانی كنم . در این سخنرانی موضوعی را من مطرح كردم بعنوان : ً مبارزه با تحریف یكی از هدفهای بعثت است ً و در این سخنرانی طرح یك كار تحقیقاتی اسلامی را ارائه كردم كه آن سخنرانی بعدها در مكتب تشیع چاپ شد . مرحوم حنیف نژاد و چند تای دیگر از دانشجویان كه برای این دعوت به قم آمده بودند و عده‌ای دیگر از طلاب جوان كه باز آنجا بودند ، اینها اصرار كردند كه این كار تحقیقاتی آغاز بشود . در پائیز همان سال ما كار تحقیقاتی را آغاز كردیم و با شركت عده‌ای از فضلا در زمینه حكومت در اسلام ، ما همواره به مسئله سامان دادن به اندیشه حكومت اسلامی و مشخص كردن نظام اسلامی علاقمند بودیم و اینرا بصورت یك كار تحقیقاتی آغاز كردیم . این كارهای مختلف بود كه به حكومت گران آمد و من را ناچار كردند به تهران بیایم و در تهران آن همكاری را با قم ادامه می‌دادیم . بعد از چند ماه فشار دستگاه كم شد ، باز گاهی آمد و شد می‌كردیم ، هم برای مدرسه حقانی و هم برای همین جلسات حكومت در اسلام كه البته بعدها ساواك اینها را گرفت و دوستان ما را تار و مار كرد .
در سال 1343 كه تهران بودم و سخت مشغول این برنامه‌های گوناگون ، مسلمان‌های هامبورگ به مناسبت مسجد هامبورگ كه بنیان گزارش روحانیت بود كه به دست مرحوم آیت الله بروجردی بنیان گذارده شده بود ، فشار آورده بودند به مراجع كه چون مرحوم محققی آمده بودند به ایران باید یك نفر روحانی به آنجا برود . این فشارها متوجه آیت الله میلانی و آیت الله خوانساری شده بود و آیت الله حائری و آیت الله میلانی به بنده اصرار كردند كه باید بروید به آنجا .
آقایان دیگر هم اصرار می‌كردند ، از طرفی دیگر چون شاخه نظامی هیئت‌های موتلفه تصویب كرده بودند كه منصور را اعدام كنند و بعد از اعلام انقلابی منصور پرونده دنبال شد و اسم بنده هم در آن پرونده بود ، دوستان فكر می‌كردند كه به یك صورتی من را از ایران خارج كنند و در خارج مشغول فعالیتهائی باشم . وقتی این دعوت پیش آمد بنظر دوستان رسید كه این كار خوبی است و زمینه خوبی است كه بروید و آنجا مشغول فعالیت بشوید . البته خود من ترجیح می‌دادم كه در ایران بمانم ، می‌گفتم كه هر مشكلی كه پیش بیاید اشكالی ندارد ولی در جمع دوستان می‌پذیرفتند كه بروم خارج بهتر است . مشكل من گذرنامه بود كه به من نمی‌دادند ولی دوستان گفتند از طریق آیت الله خوانساری میشود گذرنامه را گرفت و در آن موقع این گونه كارها از طریق ایشان حل می‌شد و آیت الله خوانساری اقدام كردند و گذرنامه را گرفتند . به اینطریق مشكل گذرنامه حل شد و در رابطه با این آقایان مراجع ، بخصوص آیت الله میلانی به هامبورگ رفتم . دشواری كار من این بود كه از این فعالیتهائی كه اینجا داشتیم دور می‌شدم و این برای من سنگین بود و تصمیم این بود كه مدت كوتاهی آنجا بمانم و كار آنجا كه سامان گرفت بلكه برگردم ، ولی در آنجا احساس كردم كه دانشجویان سخت محتاج هستند به یك نوع تشكیلات ، تشكیلات اسلامی ، چون جوانهای عزیز ما از ایران ، خیلی‌شان با علاقه به اسلام می‌آمدند و كنفدراسیون و سازمانهای الحادی چپ و راست این جوانها را منحرف و اغوا می‌كردند . با همت چند تن از جوانهای مسلمانی كه در اتحادیه دانشجویان مسلمان در اروپا بودند كه با برادران عرب و پاكستانی و هندی و آفریقائی و غیره كار می‌كردند و بعضی از آنها هم در این سازمانهای دانشجوئی ایرانی هم بودند ، هسته اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان گروه فارسی زبان آنجارا بوجود آوردیم . مركز اسلامی گروه هامبورگ سامان گرفت . فعالیتهائی برای شناساندن اسلام به اروپائیها داشتیم و فعالیتهائی برای شناساندن اسلام انقلابی به نسل جوانمان داشتیم .
بیش از 5 سال آنجا بودم ، كه در طی این 5 سال سفری به حج مشرف شدم سفری به سوریه ، لبنان و آمدم به تركیه برای بازدید از فعالیتهای اسلامی آنجا و تجدید عهد با دوستان مخصوصاً برادر عزیزمان آقای صدر ( امام موسی صدر ) و امیدوارم هر كجا كه هست مورد رحمت خداوند باشد و انشاء الله به آغوش جامعه‌مان باز گردد و سفری هم به عراق آمدم و به خدمت امام رفتم در سال 1348 و به هر حال كارهای آنجا سروسامان گرفت و در سال 1349 به ایران برای یك مسافرت آمدم اما مطمئن بودم كه با این آمدن امكان بازگشتم كم است ، ضرورتهائی ایجاب می‌كرد از نظر ضرورتهای شخصی كه حتما سفری به ایران بیایم . به ایران آمدم و همانطور كه پیش بینی می‌كردم مانع بازگشت من شدند . در اینجا مدتی كارهای آزاد داشتم كه باز مجددا قرار شد كار برنامه ریزی و تهیه كتاب‌ها را دنبال كنیم . و این كار را دنبال كردیم و همچنین فعالیتهای علمی را در قرم و در رابطه با مدرسه حقانی ، فعالیتهای تحقیقاتی گسترده‌ای را با همكاری آقای مهدوی كنی و آقای موسوی اردبیلی و مرحوم مفتح و عده‌ای دیگر از دوستان شروع كردیم ، بعد مسئله تشكیل روحانیت مبارز و همكاری با مبارزات بخشی از وقت ما را گرفت . تا اینكه در سال 1355 هسته‌هائی برای كارهای تشكیلاتی به وجود آوردیم و در سال 1356-1357 روحانیت مبارز شكل گرفت و در همان سالها در صدد ایجاد تشكیلات گسترده مخفی یا نیمه مخفی و نیمه علنی بعنوان یك حزب و یك تشكیلات سیاسی بودیم و در این فعالیت‌ها دوستان مختلف همیشه با هم بودیم .
در سال 56 كه مسائل مبارزاتی اوج گرفت ، همه نیروها را متمركز كردیم و در این بخش و بحمدالله باشركت فعال همه برادران روحانی در راهپیمائی و مبارزات به پیروزی رسید . البته این را باز فراموش كردم بگویم از سال 50 من یك جلسه تفسیر قرآنی را آغاز كردم كه روزهای شنبه بعنوان مكتب قرآن ، مركزی بود برای تجمع عده‌ای از جوانان فعال از برادرها و خواهرها ، در این اواخر حدود 400 الی 500 نفر شركت می‌كردند . كلاس سازنده‌ای بود ، در سال 54 به مناسبت جریانهای این جلسه و فعالیتهای دیگر كه در رابطه با خارج داشتیم ، ساواك ، كمیته مرا دستگیر كرد . چند روزی در كمیته مركزی بودم كه بعد با كارهائی كه قبلا كرده بودیم كه برگ‌های زیاد به دست دشمن نیافتد ، توانستیم از دست آنها خلاص شویم . البته قبلا مكرر ساواك من را خواسته بود . قبل از مسافرتم و بعد از مسافرتم ، ولی در آن نوبت‌ها بازداشتها موقت و چند ساعته بود . این بار چند روز در كمیته بودم و آزاد شدم ، دیگر آن جلسه تفسیر را نتوانستیم ادامه بدهیم تا در سال 57 بار دیگر به مناسبت فعالیت و نقشی كه در این برنامه‌های مبارزاتی و راهپیمائی‌ها داشتیم در عاشورا چند روزی مرا دستگیر كردند و به اوین و بعد به كمیته بردند و باز آزاد شدم .
و به فعالیتها ادامه دادم تا سفر امام به پاریس . بعد از رفتن امام به پاریس چند روزی خدمت ایشان رفتیم و هسته شورای انقلاب تشكیل شد یا نظرهای ارشادی كه امام داشتند و دستوری كه ایشان دادند شورای انقلاب ، اول هسته اصلی‌اش مركب بود از آقای مطهری و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای موسوی اردبیلی و آقای باهنر و بنده ، بعدها آقای مهدوی كنی اضافه شدند . بعد آقای خامنه‌ای و مرحوم آیت الله طالقانی و آقای مهندس بازرگان و دكتر سحابی و عده دیگر آنها هم اضافه شدند تا بازگشت امام به ایران ، فكر می‌كنم كه دیگر از بازگشت امام به ایران به اینطرف ، فراوان در نوشته‌ها گفته شده كه دیگر حاجتی نباشد كه در باره‌اش صحبت كنیم .
و اما خانواده ما سه فرزند داشت كه من و دو خواهر هستیم و هم اكنون هر دو خواهرم هستند . ولی پدرم در سال 1341 به رحمت ایزدی پیوست و مادرم هنوز در قید حیات است . مرگ پدر در زندگی ماجز یك تاثیر عاطفی و یك مقدار بار مسئولیت مادر و خواهر تاثیر دیگری نداشت ، تاثیر شكننده‌ای نداشت ، البته از نظر عاطفی بسیار ناراحت شدم ولی چنان نبود كه در شیوه زندگی من تاثیر بگذارد و آن موقع من ازدواج كرده و دارای فرزند هم بودم .
در اردیبهشت سال 1331 با یكی از بستگانم ازدواج كردم . او هم از یك خانواده روحانی است و ثمره ازدواجمان تا امروز ، 29 سال زندگی مشترك با سختی‌ها و آسایش‌ها و تلخی‌ها و شادیها ( چون همسر من همه جا همراه من بوده در خارج همینطور ، در اینجا همینطور ) چهار فرزند ، دو پسر ودو دختر میباشد .
بعد از پیروزی انقلاب و تشكیل شورای انقلاب شهید بهشتی یكی از مؤثرترین و فعالترین و با استقامت ترین افراد شورای انقلاب بودند و نیز را رای مردم تهران به مجلس خبرگان راه یافت و همچنین از سوی امام امت به رئیس دیوان عالی كشور برگزیده شد .
شهید بهشتی همچنین با تعدادی از افراد مؤمن و معتقد ، حزب جمهوری اسلامی ایران را تاسیس نمودند و ایشان را به دبیر كل حزب برگزیدند و تا لحظه شهادت در این سمت بودند .
یادش گرامی و راهش پررهرو باد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 3 دی 1392 07:43 ب.ظ
کیییییییییییییییییییییییییرم تو دهنتون باشه؟؟؟
سه شنبه 26 آذر 1392 03:05 ب.ظ
باباجون کیر تو کس منم میخوام پرده ی دختر بسیجی هارو ببینم
سه شنبه 26 آذر 1392 03:02 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخ
سه شنبه 26 آذر 1392 03:01 ب.ظ
کیرررررررررررررررررررررررررررر تو کسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسکیرررررررررررررررررررررررررررر تو کسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسکیرررررررررررررررررررررررررررر تو کسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسکیرررررررررررررررررررررررررررر تو کسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسکیرررررررررررررررررررررررررررر تو کسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسکیرررررررررررررررررررررررررررر تو کسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسکیرررررررررررررررررررررررررررر تو کسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسکیرررررررررررررررررررررررررررر تو کسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی