تبلیغات
وصیت نامه وزندگی نامه شهدا - زندگی نامۀ شهید سیّده طاهره هاشمی (طاها)
 
وصیت نامه وزندگی نامه شهدا
بسیجی عاشق شهد شهادت به خداست مکتب عاشق ز مکتب ها جداست گر سر و پا و تن و جان می دهد بس همین حالت که جنت را رواست
                                                           

 

شهید سیّده طاهره هاشمی در اوّل خرداد سال 1346 در روستای شهیدآباد (شهربانو محلّه) شهرستان آمل، در خانواده‌ای متدیّن و انقلابی به دنیا آمد و تحت تربیت پدر و مادری بزرگوارش که هر دو از سادات بودند، رشد و پرورش یافت.
 
وی از کودکی با قرآن، نهج‌البلاغه و سایر کتب اسلامی اُنس و اُلفت خاصّی پیدا کرد و به دلیل جوّ  فرهنگی و مذهبی خانواده، روح تشنه‌اش با عمیق‌ترین مفاهیم دینی و معنوی سیراب شد.

سیّده طاهره از وقتی که نخستین گامها را برای آموزش در مدرسه برداشت؛ لحظه‌ای از مطالعه غافل نبود. عشق به مطالعه در کتب اسلامی و اندیشه های متفکّران بزرگ انقلاب، از او دختری با شعور و با درکی بالاتر از سنّش ساخته بود.

 

او بینش و بصیرت سیاسی بسیار قوییی داشت؛ به طوری که در محیط مدرسه علاوه بر کسب علم، به انجام فعالیّتهای سیاسی و تربیتی نیز میپرداخت.

سیّده طاهره و خواهرش، همیشه در صف مقدّم راهپیمایی‌های ضدّ رژیم حضور داشتند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز یکی از اعضای مؤثّر انجمن اسلامی و عضو فعّال پایگاه بسیج محلّه بود.

او دختری مهربان، دلسوز و دانش‌آموزی نمونه و موفّق و درسخوان بود و هرگز در ادای تکالیف واجب دینی کوتاهی نمی‌کرد و مستحبّات را تا جایی که می‌توانست، به جا می‌آورد.

به حجابش خیلی مقیّد بود. قبل از انقلاب هم با چادر به مدرسه می رفت. حتّی سرِ کلاس هم چادرش را از سرش برنمی داشت. مسئولان مدرسه به او گفته بودند : «این جا روسری هم حق نداری سرکنی،چه برسدبه چادر!».زیر بارنرفته بود.سیّده طاهره تا لحظۀ شهادت هم چادرشرا بر روسری اش سنجاق کرده بود.

سیّده طاهره در کارهای هنری چون خطّاطی، طرّاحی، گلدوزی، نگارش مقاله، تهیّۀ‌ روزنامۀ دیواری و نیز ادارۀ برنامه‌های فرهنگی مدرسه بسیار موفّق بود و بسیاری از برنامه‌های فرهنگی، اجتماعی و حرکت‌های سیاسی مدرسه بر عهدۀ‌ او بود.

او بسیار خوش فکر بود و طرح‌های زیبا و آموزنده‌ای را برنامه ریزی کرده و به بهترین شکل ممکن اجرا می‌کرد. برگزاری انتخابات نمادین برای بچه‌ها، راه‌اندازی کتابخانۀ مدرسه و اجرای نمایشنامه های انقلابی در قالب بازی های کودکانه از اقدامات به یاد ماندنی او است.

از ویژگی‌های کار هنری و گرافیکی طاهره که وی را ممتاز ساخته بود، قالب ها و محتوای انقلابی و سیاسی گرافیک بود. وی به خوبی مفاهیم سیاسی و انقلابی را به تصویر می کشید.

" طاها" تخلّصی بود که با آن آثار خود را امضا می کرد. تخلّصی که خیلی ظریف و دقیق از ابتدای اسم و فامیلش گرفته شده بود.

طاهره حتّی در برخورد با دانش‌آموزانی که تحت تأثیر تبلیغات گروهک‌های منحرف قرار گرفته بودند؛ بسیار مهربان، باحوصله و دلسوز بود و از فرط مهر و دوستی، آن‌ها را به خود جذب می‌کرد.

کارش را هرگز گردن کسی نمی انداخت. همیشه خودش کارهایش را انجام می داد؛ دقیق و سرِ وقت. عبادت و نمازهایش هم همینطور بود، نماز سرِ وقتش ترک نمی شد.

همیشه چهرۀ خندان و شادابی داشت و پر جنب وجوش بود. غیر از آراستگی ظاهر و رفتارهای معقول و مؤدّبانه، بسیار وقت شناس بود. وقتی با کسی قرار ملاقات داشت، سرِ وقت می رفت و او را معطّل نمی کرد. اگر قول می داد کاری انجام دهد، امکان نداشت زیر قولش بزند.

وقتی کاری را به او می سپردند، با این که فرصت کافی داشت؛ بلافاصله مشغول کار می شد. میگفت : «کار را نباید معطّل گذاشت؛ ممکن است بعداً فرصت پیش نیاید».

تکالیف درسی اش را پاکیزه و منظّم می نوشت. برای همین سرِ درس ریاضی، مدام معلّمش از او می خواست برود پای تخته و تمرین ها را حل کند.

روز ششم بهمن سال 1360 گروهک های معاند انقلاب اسلامی با اشغال شهر آمل با نیروهای بسیجی و مردمی درگیر شده بودند. این روز درست مصادف با عقد خواهرش بود.

شب تا صبح درگیری شدیدی بین اعضای ملحد اتّحادیۀ کمونیستهای ایران و نیروهای مسلّح شهر به خصوص پاسداران اتّفاق افتاده بود. مدارس تعطیل شده بود و سیّده طاهره با جمع آوری دارو، رساندن نان به مدافعان شهر، در کمک به بسیجیان و پاسداران کوشا بود..

سرانجام درغروب روز ششم بهمن‌سال1360 درسنّ چهارده سالگی،درحال کمک به نیروهای مدافع شهر؛ در درگیری‌های خونین گروهک‌های معاند با نیروهای بسیجی و مردمیبا اصابت دو گلوله به گردن و قلبش به فیض شهادت نایل آمد.

          روایت شهادت سیّده طاهره هاشمی

خانم مینا حسینی، دوست صمیمی سیّده طاهره هاشمی، نحوۀ شهادت او را اینگونه روایت می کند : «مدّتها بود که گروههای چپ، آرامش آمل را به هم ریخته بودند. روز ششم بهمن سال 60 ، آن روز رفتم مدرسه و دیدم مسئولین مدرسه توی بلندگو اعلام کردند که امروز مدرسه تعطیل است و برگردید به خانه هایتان.

 شهر شلوغ شده بود و آن‌ها هیچ مسئولیّتی را در قبال حفظ جان ما قبول نمی کردند. ما در خانۀمان تلفن نداشتیم و من نمیتوانستم به خانه اطلاع بدهم که سالم هستم. از طرفی هم به شدّت ترسیده بودم و نمیتوانستم به خانه برگردم.

طاهره گفت نترس من تو را می رسانم. او گفت برویم به خانۀشان و به آن‌ها خبر بدهیم و بعد برویم خانۀ ما. به خانۀشان که رسیدیم توسّط مادرش مطّلع شدیم که بچه های سپاه که با گروههای چپ درگیر شده اند، به ملافه و باند و موادّ ضد عفونی و دارو نیاز دارند. همراه طاهره به درِ خانهها مراجعه و این چیزها را جمع آوری کردیم.

من اگر تنها بودم جرأت این کارها را پیدا نمی کردم ولی در کنار او میرفتم و کمکش میکردم. خانوادهها هم در حدّ امکان هر چه داشتند به ما میدادند. ما مقداری از این چیزها را جمع کردیم و بردیم به خانۀ طاهره که از طرف انجمن محلّه بیایند ببرند.

 بعد طاهره گفت بیا برویم خون بدهیم. رفتیم به درمانگاه آمل و دیدیم صفی طولانی جلوی درمانگاه تشکیل شده است. وقتی که مدّتی ایستادیم، گفت بیا برویم و کارهایی را که از دستمان برمی آید، انجام بدهیم. احتمالاً به او گفته بودند که ما چون سنّمان کم است و افراد هم به تعداد کافی آمدهاند، ماندن ما ضرورت ندارد.

 به هر حال با او به خانۀ شان برگشتیم و به ما گفتند که باید برویم و برای نیروهایی که داشتند می جنگیدند، نان تهیّه کنیم. رفتیم و نان خریدیم و برگشتیم. در خانۀ طاهره جوش و خروش و فعالیّت زیادی دیده می شد و هر کسی به نوعی درگیر کاری بود.

وقتی نانها را آوردیم. به ما گفتند که برگردیم و دوباره نان تهیّه کنیم. من گفتم که خیلی دیر شده و خانوادهام نگران خواهند شد. طاهره گفت ناهار میخوریم،بعد میرویم خانۀشمابه مادر و پدرت خبر میدهیم که سالم هستی. از همانجا هم نان می خریم و برمی گردیم و شب را هم پیش ما می مانی.

 ناهار را که خوردیم، خواهرشان یک اسکناس پنج یا بیست تومانی به او داد و گفت این را نان بخرید. ما هم راه افتادیم و به خیابان آمدیم. من از وضعیّتی که در شهر بود به شدّت وحشت کرده بودم. او دستم را گرفته بود و می دویدیم. نوجوان بودیم و تا آن روز چنان شرایطی را تجربه نکرده بودیم. از هر طرف صدای تیراندازی می آمد.

 آقایی به ما اشاره کرد که بروید داخل آن چاله. بعدها فهمیدم که آن آقا، آقای محمّد شعبانی، فرمانده سپاه آمل بوده است. هر دو روی زمین دراز کشیدیم. من راستش خیلی ترسیده بودم. ولی نمی دانستم که وضعیّت طاهره چیست. من به دیوار نزدیک تر بودم و او طرف دیگر بود.

 ناگهان احساس کردم طاهره صدایم می زند. سرم را آرام برگرداندم و دیدم سرش روی زمین است. بعد شنیدم که آقای شعبانی گفت بلند شوید و از اینجا بروید. من آرام آرام خودم را روی زمین کشیدم و خیالم راحت بود که طاهره هم پشت سر من می آید. من بلند شدم و رفتم پشت دیوار. بعد یکی از بچه های محلّۀ مان را که می شناختم دیدم. گفت چرا ایستادی و نمی روی؟ گفتم منتظر دوستم هستم. گفت دوستت از آن طرف رفت. تو برو خانۀتان. من خیالم راحت شد که طاهره به طرف خانۀ شان رفته. آن آقامرارساند به خانۀمان.

من به شدّت شوکه شده بودم. وقتی رسیدم خانه، متوجّه شدم که پدرم هم زخمی شده و اطّلاعی نداشتیم که او را کجا برده اند. چون منزلمان تلفن نداشتیم، آن شب نفهمیدم که طاهره بالاخره رسیده به خانۀشان یا نه. به خیال خودم فکر می کردم همانطور که من به خانۀمان رسیدهام، او هم رسیده است.

  •     دستش را به علامت خداحافظی برایم تکان داد و رفت!

آن شب از شدّت اضطراب خوابم نبرد. یک لحظه هم که خوابم برد، درمانگاه آمل را که با طاهره رفته بودیم، خواب دیدم. دیدم که آرام از پلّه های درمانگاه بالا می روم و طاهره با لباس بسیار قشنگی بالای پلّه ها ایستاده است. همین که مرا دید، لبخندی زد و دستش را به علامت خداحافظی برایم تکان داد و رفت. همان جا احساس کردم باید اتّفاق خاصّی برای طاهره افتاده باشد ولی تصوّرش را هم نمی کردم که شهید شده باشد. مامانم می خواست از پدرم خبر بگیرد. من هنوز از شوک روز قبل بیرون نیامده بودم و وضع روحی مناسبی نداشتم و نتوانستم همراه مادرم بروم. مادرم بعد از این که از وضعیّت پدرم اطّلاع پیدا می کند، به خانۀ طاهره می رود و در آن جا سراغ او را می گیرد. متوجّه می شود که طاهره شهید شده است.

مادرم که به خانه آمدند، خبر مجروح شدن پدرم و شهادت طاهره را به من دادند. پدرم را در بیمارستان امیرکلای بابل بستری کرده بودند، چون زخمی ها زیاد بودند. چون آن روزها قرار بود جشن عروسی خواهر طاهره، فاطمه خانم، برگزار شود؛ اکثر فامیل های آن‌ها به آمل آمده بودند و به جای جشن عروسی، در مراسم تشییع و ترحیم طاهره شرکت کردند».

  • آقای بهشتی به من گفت که تو به ما ملحق می شوی

خانم زهرا مظلوم؛ مادر بزرگوار سیّده طاهره هاشمی میگوید : «طاهره خیلی دلسوز و مهربان بود؛ خیلی مواظب حجابش بود؛ مواظب نماز اوّل وقت بود. یک روز آمد به من گفت : "مامان! من دیشب هفتاد و دو تن را خواب دیدم و آقای بهشتی به من گفت که تو به ما ملحق می شوی." یک هفته نکشید که طاهره این خواب را برای من تعریف کرد و شهید شد.    

نسبت به سنّش خیلی عاقل بود. همه جوره دختر خوبی بود. هیچ وقت نشد که کسی بیاید و بگوید که طاهره مرا اذیت کرده. از معلّم و مدیر و همکلاسیهایش گرفته تا خواهرها و همسایه ها.

انگار میدانست که شهید میشود. یک روز مدیر مدرسه خواسته بود اسمش را بنویسد برای جایی که معرّفی اش کنند؛ طاهره گفته بود : "من آینده ندارم؛ بهجایی معرّفی ام نکنید». معلّمش می گفت که طاهره همه جوره طیّب و طاهر بود.

 

 عصر روز هفتم بهمن، پیکر پاک شهید سیّده طاهره را به حسینیّۀ ارشاد منتقل کردند و روز هشتم بهمن، روی دست های زنان شرکت کننده در مراسم تشییع چهل شهید آمل قرار گرفت و در امام زاده ابراهیم(ع) این شهرستان به خاک سپرده شد و  الگوی نمونه ای برای همۀ بانوان رهرو حقّ و حقیقت به ویژه بانوان سرفراز و با بصیرت ایران اسلامی شد.

 

                                                        

گلچینی از سخنان شهید سیّده طاهره هاشمی

*    نگرانی من و تو ای خواهرم این است که مبادا سازشی صورت گیرد و خون‌های شهیدان به هدر رود و نتوانیم ندای امام را به گوش جهانیان برسانیم که ندای امام، همان ندای اسلام است.

*     ملّتی که برای هر قطعه از این میهن، خون‌ها فدا کرد، دیگر سازش با نوکران آمریکا و شوروی، این دشمنان اسلام را جایز نمی‌داند. امّا می‌دانم که هرگز سازشی صورت نخواهد گرفت.

*    اماممان، این بت شکن عصر گفت: «امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند».

*    خداوند در قرآن فرمود : «إنّ کید الشّیطان کان ضعیفا»؛ بلی حیلۀ شیطان ضعیف است زیرا در این زمان هم به یاری خدا و هوشیاری ملّت و بیداری ارتش و جان بر کفان سپاه و بسیج مانع رسیدن امریکا به هدف شومش گردید.

*    من و تو ای دوستم با هم به جنگ اسرائیل که فلسطین را اشغال کرده است، می‌رویم.

*    دوباره فلسفۀ شهادت را زنده خواهیم کرد و صف‌های طولانی برای شهادت تشکیل خواهیم داد و روزۀ خون خواهیم گرفت.

((طاهره نفس نفس می‌زد. از او قطع امید کرده بودیم.

از صبح نگران بودیم که نکند طاهره هم مثل دختر همسایه بمیرد. دختر همسایه صبح مرده بود و صدای گریه هنوز از خانه‌‌شان می‌آمد. مادر مرا فرستاد دنبال زن عمو. با گریه آوردمش. زن عمو وقتی دید طاهره نفس نمی‌کشد، پارچه‌ی سفیدی روش انداخت. من و مادر به گریه افتادیم. صبر کردیم تا همه بیایند و دفنش کنیم. نیم ساعت که گذشت دیدم پای طاهره تکان می‌خورد. از خوشحالی زبانم بند آمده بود. مادر و زن عمو را صدا زدم. مادر پارچه‌ی سفید را برداشت و با گریه، طاهره را بغل کرد. خدا روح تازه‌ای در جسم خواهر کوچولویم دمید.))

طاهره در اول خرداد ۱۳۴۶در شهربانو محله‌ی آمل در یک خانواده‌ای شلوغ و پرجمعیت چشم به جهان گشود. پنج ماهه بود که با یک بیماری سخت دست و پنجه نرم کرد. تا آستانه‌ی مرگ پیش رفته بود. همه در دل شب‌های تار برای سلامتی او دعا کردند. سرانجام معجزه رخ داد و او به زندگی برگشت. سرنوشت نه این گونه مردن که مرگ زیبایی برایش رقم زده بود.


از همان دوران کودکی ساکت و صبور بود. خواهرش در این باره‌ می‌گوید: «پنج سال از طاهره بزرگ‌تر بودم. ما شش خواهر بودیم. من دختر شلوغی بودم؛ اما طاهره خیلی کم حرف می‌زد. طوری که مادرم گاهی متوجه نمی‌شد او توی خانه هست. دائماً می‌گفت: طاهره کجاست؟ وقتی می‌دیدش، بهش می‌گفت پس چرا حرف نمی‌زنی؟ می‌گفت: چی بگم؟ حرفی ندارم. در عین آرام بودن خوشرو و خوش خلق هم بود. حتی بعضی از بچه‌های بی‌تفاوت هم جذب این اخلاقش می‌شدند.»

پدر طاهره- غلامحسین- برنج فروش بود و به شعر و ادبیات بسیار علاقه داشت. شب‌ها گاهی بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و او با صدای گرمش برایشان شعر می‌خواند. قرآن و نهج‌البلاغه هم یادشان می‌داد و برای آن‌ها جایزه‌ای در نظر می‌گرفت.

طاهره دوران ابتدایی را در مدرسه‌ی مهرگان و راهنمایی را در مدرسه‌ی خاکی گذراند. شوق او برای یادگیری حیرت معلم‌ها و خانواده را بر می‌انگیخت. شاگرد ممتاز کلاس بود. همیشه نظرات انتقادی خود را صریح و بی‌پرده با معلم‌ها در میان می‌گذاشت و هیچ‌گاه از بیان حقایق نمی‌ترسید. با اوج گیری انقلاب سعی کرد درتظاهرات شرکت کند . وقتی منظره ی شهادت مختار رضایی _ یکی ازشهدای آمل –را دید ، مصمم شد درتمامیراهپیمایی ها و فریاد علیه رژیم پهلوی شرکت کند . بعد ها هروقت ازانقلاب و تظاهرات مردم حرفی به میان می آمد ، خاطره ی تلخ شهادت برادر رضایی را به زبان می آورد.

دراوج انقلاب، طاهره نیز پا به پای خواهران خود در راهپیمایی ها شرکت می‌کرد. خواهرش می‌گوید: «یک بار طاهره همراه من و خواهرانم به تظاهرات آمده بود. پلاکارد کوچکی را دستش دادم و فرستادمش جلوی صف. یکی سرم داد کشید که بچه‌ی به این کوچکی را برای چه آورده‌ای تظاهرات؟ تیراندازی می‌کنند و او را می‌کشند. نمی‌دانم از اعضای کدام حزب بود که فریاد کشید و توهین کرد. من هم با عصبانیت گفتم: همین بچه‌های کوچک فردا بار این انقلاب را به دوش می‌کشند. برادرم –قاسم –که دانشجوی معماری دانشگاه علم و صنعت بود، گاهی کتاب‌های شهید مطهری را با خودش می‌آورد و به ما می‌داد. ما هم مطالب کتاب را به طاهره می‌گفتیم. با این حال، طاهره که شیفته‌ی اطلاعات تازه بود، گاهی کتاب‌ها را از ما می‌گرفت و خودش می‌خواند. ما در آمل یک گروه بودیم که نوارها و اعلامیه‌های حضرت امام را دست به دست می‌چرخاندیم. طاهره اعلامیه‌ها را زیر چادرش می‌گذاشت و شب‌های روی دیوارهای کوچه می‌چسباند.»

با پیروزی انقلاب درانجمن اسلامی مدرسه به فعالیت پرداخت و توانست عده ای از دانش آموزان بی طرف را به سوی انقلاب راهنمایی کند ؛ اما این کار طبع پرشور و روح انقلابی او را راضی نمی کرد . گاهی در مدرسه به فروختن و امانت دادن کتاب های مذهبی می پرداخت . او هم چنین با شوق در انجمن اسلامی شهربانو محله ثبت نام کرد. رفتار و عمل او الگوی دیگران بود. همه جا با لباس ساده و حجاب اسلامی ظاهر می‌شد.روزهای دوشنبه و پنج‌شنبه را روزه می‌گرفتو نماز اول وقت را به دیگران توصیه می‌کرد.یک بار مرحوم دشتی در تکیه‌ی آملی به خاطر شرکت در کلاس عقیدتی، کتاب حجاب شهید مطهری را به او هدیه داد.

هنوز خاطره‌ی کارهای او در یاد بچه‌ها سبز و زنده است. کارهایی که موجی از حیرت و شادی در دل بچه‌ها می‌ریخت. عباس- برادر طاهره- در این باره دو خاطره‌ی جالب و به یاد ماندنی دارد:

روز انتخابات ریاست جمهوری بود. روزی که شهید رجایی با اکثریت آرا به ریاست جمهوری ایران انتخاب شد. غروب وقتی به خانه برگشتم، دیدم بچه‌های کوچک دم در خانه‌ی ما صف کشیده‌اند. طاهره هم وسط حیاط ایستاده بود. جعبه‌ی کوچکی شبیه صندوق رأی روی میز کنار طاهره بود و بچه‌ها یکی یکی برگه‌ای را داخل صندوق می‌انداختند. از طاهره پرسیدم: این صندوق چیه؟‌ گفت: این بچه‌ها به سن قانونی نرسیده‌اند و نمی‌توانند رأی بدهند. این صندوق را درست کردم تا بچه‌های کوچه شیرینی رأی دادن را بچشند. با تعجب نگاهش کردم. با این سن کم، کارهای او همیشه به من آرامش می‌داد. یادم می‌آید در دبیرستان وحیدی آمل که طاهره آن‌جا درس می‌خواند، کتابخانه‌ی کوچکی بود که منافقین آن جا را آتش زده بودند. طاهره با اعضای انجمن اسلامی مدرسه دست به کار شد و با کسبه‌ی بازار حرف زد و از آن‌ها کمک‌های نقدی دریافت کرد. با همه‌ی آن پول‌ها کتاب خرید و دوباره کتابخانه را راه انداخت.»

شیفته‌ی هنر گرافیک بود و رمز و راز این هنر را از برادرش قاسم می‌پرسید. در دبیرستان با برپایی نمایشگاه‌های عکس، طراحی، خطاطی، نقاشی و کاریکاتور دانش‌آموزان را با این هنرها آشنا می‌کرد. طاهره در نوجوانی برای بچه‌ها با کاغذ و مقواهای رنگی، قایق، عروسک و گل می‌ساخت و ذوق هنری خود را به رخ خانواده می‌کشید. در تابستان سال ۶۰برای برپایی یک نمایشگاه طراحی ذوق شکوفای خود را به نمایش گذاشت. او در این نمایشگاه طرح‌هایی درباره‌ی جنگ و پیروزی انقلاب از خود به یادگار نهاد.همیشه پای طرح‌های خود کلمه‌ی«طاها» را می‌نوشت. طاها اول نام و نام‌خانوادگی‌اش بود.می‌گفت: دوست دارم اسم سوره‌ی قرآن پای نقاشی‌هایم باشد.

چند نمونه از هنرخوش نویسی اش به یادگار مانده که در برگه هایی جملاتی از امام خمینی را خط خوش نوشته است . شاید بتوان ازگزینش این جمله ها احوالات درونی او را دریافت . دربرگه ای نوشته است : ” بکوشید تا هرچه نیرومند شوید درعقل و علم . اگرعلم باشد و تزکیه نباشد همان رژیم سابق پیش می آید ” طاهره نیزخود را با عقل و علم و هنرنیرومند کرده و در پیوند روح خود با تزکیه به این سفارش امام خمینی جامه ی عمل پوشانده بود.

درجای دیگر نوشته است : ” این فکر را که نمی توانیم خودکفا باشیم ازسر بیرون کنیم ” مسلما کسی که این جمله ی امام را از میان هزاران سخن ارزشمند بزرگان برمی گزیند ، حتما خود نیز به اهمیت خودکفایی آگاه است و می داند که انقلاب نوپای ایران نیازبه خودکفایی درهمه ی زمینه های اقتصادی و سیاسی دارد.

در مقاله نویسی هم دستی داشت. درمقاله ای با عنوان ایمان چیست ؟ با ایمان کیست ؟ چنین نوشته است:

ایمان همانند قله ای است پربرف و راهی که به آن ختم می شود پرپیچ و خم و خطرناک است . انسان باایمان باید آن را باتمام مشکلاتش طی کند

ازخصوصیات دیگرمومن این است که باید آینه ی مومن دیگر باشد و اگردید دوستش اشکال دارد باید در همان وهله ی اول با امربه معروف و نهی ازمنکر سعی کند او را ازخطر انحراف دور کند . همان طور که اگرانسان درآینه نگاه کند تصویرخود را در آن می بیند . اگرچیز بد و زشتی دراو بود ، آینه آن را نشان می دهد. ..

امروزه ازطرف دشمنان سعی می شود تا مومن را وادارند که با دشمن خود دوست باشد و با دوستش دشمن که این را از طریق مدرنیزه کردن و آزادی بی قید و شرط و بی بند و باری به افراد جامعه تحمیل می کند و مومن بی آن که متوجه باشد ممکن است در آن گرداب غرق گردد .

چند نامه از او به یادگار مانده است .

ای دلیران ایران که چون آسمان سرافراز و بزرگید ! شما را سپاس می گویم. ..

شما را سپاس به فداکاری تان و جانبازی تان ، سپاس به مکتب تان ، ایمان تان ، ایثارتان . برترین نمونه ی ایثارشهادت است ؛ شهادت طلبی و ایثار جان جهاد است و جهاد همانا دری از درهای بهشت است . ایمان به خدا و ایثار، جهاد در راه اوست که سبب پیدایش حرکت های عظیم اجتماعی و دگرگونی های بنیادی می شود و بی جهت نیست که می بینیم کسانی که می توانستند در کنج خانه ها راحتی را برگزینند ، به طرف مشهدشان می روند تا شهادت دهند به مظلومیت عصرشان. همان طور که شهادت دادند به مظلومیت حسین علیه السلام . حال ما شهادت این نامداران را باید به گوش جهانیان برسانیم که آن ها می گویند به پیش ای دلاوران آینده سازفردای انقلاب ! پیش به سوی افزایش توان و استعدادها و امکانات ! پیش به سوی آرامش و اطمینان قلب های امت ! پیش به سوی دانش وسیع مکتب اسلام ، غنای فرهنگی ، ایدئولوژی سیاسی ! به پیش ای پاسداران اینده ی این انقلاب !

در نامه‌ای دیگر برای کسی که در سنگر به مداوای مجروحین جنگی می‌پرداخت، چنین نوشت:

 می‌دانم که تو تا آخرین قطره‌ی خون خواهی جنگید، زیرا تو فرزند خلف کسانی هستی که در جهان همیشه برضد ستم می‌شوریدند. تو هم مثل آن‌ها پیروز خواهی شد؛ زیرا امام‌مان- این بت شکن عصر- گفت: آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.

نگرانی من و تو ای خواهرم! این است که مبادا سازشی صورت گیرد و خو‌ن‌های شهیدان به هدر رود و نتوانیم ندای امام را به گوش جهانیان برسانیم که ندای امام‌ همان ندای اسلام است. اما می‌دانم که هرگز سازشی صورت نخواهد گرفت؛ زیرا تمام ارگان‌های مملکتی در دست ملت و نمایندگان ملت است.

من و تو ای دوست! با هم به جنگ اسراییل که فلسطین را اشغال کرده است می‌رویم و دوباره فلسفه‌ی شهادت را زنده خواهیم کرد. صف‌های طولانی برای شهادت تشکیل خواهیم داد و روزه‌ی خون خواهیم گرفت.»

دلش برای حضرت امام می‌تپید. در طرح‌هایش این شیفتگی را به تصویر می‌کشید. در لحظه‌های دلتنگی با کشیدن تصویر امام، شادی را در دلش می‌ریخت. به پیام‌های او اهمیت می داد. پیا‌م‌های شانزده‌گانه‌اش را به دانش‌آموزان نکته به نکته رعایت می‌نمود. آرزوی دیدار امام در دلش موج می‌زد. برادرشعباس –می‌گوید:

یک روز دوان دوان از مدرسه به خانه برگشت. کفش‌هایش را درآورد و پرید توی اتاق. نفس نفس می‌زد. از خوشحالی زبانش بند‌ آمده بود. نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده. چند لحظه صبر کرد و بریده بریده گفت: قرار است چند روز دیگر بچه‌های مدرسه را به دیدار امام ببرند.»

طاهره با اعضای انجمن اسلامی دبیرستان‌های دخترانه‌ی آمل در جماران به دیدار حضرت امام شتافت. در بهشت‌زهرا کنار مزار آیت‌الله شهید بهشتی میثاق بست که در مسیر روشن‌شان گام بردارد. خاطرات این سفر روحانی مدت‌ها در یادش سبز بود. بعد از بازگشت از این سفر یک شب خواب دید سفره‌ای گسترده‌اند و شهیدان دور تا دور سفره نشسته‌اند. طاهره به صورت تک تک شهدا چشم دوخت. شهید فضلی و شهید قدیر را که از شهدای انجمن اسلامی محل بودند بین‌شان دید. آیت‌الله بهشتی چند دقیقه‌ای برای آن‌ها حرف زد. وقتی دید طاهره گوشه‌ای ایستاده به او هم تعارف کرد سرسفره بنشیند. وقتی صبح کنار سفره‌ی صبحانه خوابش را برای مادر و عباس تعریف کرد، به آرامی گفت:‌ من شهید می‌شوم. عباس به یاد انشای طاهره افتاد که اول نوشته بود دوست دارم فلسفه بخوانم؛ اما در پایان نوشت به من الهام شده که پیش خدا خواهم رفت. هر وقت عباس از او می‌پرسید:

- در آینده‌ می‌خواهی چه کاره شوی؟

می‌گفت:

- من آینده‌ای ندارم.

شب ششم بهمن حنابندان خواهر طاهره بود. یکی از خواهرانش دراین باره می گوید:

برای طاهره لباسی دوختم که عروسی تنش بپوشد . او لباس و پول هفتگی اش را که از پدر گرفته بود توی بقچه ای گذاشت و برد به ستاد نماز جمعه و گفت: این لباس و پول را به یک فرد نیازمند بدهید. بعدا ازش پرسیدم : پیراهنت کو ؟ به لباسش اشاره کرد و گفت : من که لباس دارم . لباس نو را دادم به یک فرد نیازمند . کسانی پیدا می شوند که محتاج این لباس ها هستند . من که خدا را شکر چیزی کم ندارم . هروقت ششم بهمن می شود یاد این خاطره می افتم.”

صبح روز ششم بهمن با تعطیلی مدرسه، ‌طاهره به خانه برگشت و خبر درگیری را به خانواده داد. پدر از بستر بیماری برخاست و کیسه‌های برنج را گوشه‌ی حیاط خالی کرد و به بچه‌ها گفت:

- این‌ها را ببرید و برای بسیجی‌ها سنگر بسازید.

مینا حسینی- دوست صمیمی و هم کلاس طاهره- درباره آن روز می‌گوید:

« از مهرماه سال ۶۰من و طاهره هم کلاس بودیم و روی یک میز می‌نشستیم. خیلی زود با هم صمیمی شدیم و او حکم راهنمای مرا پیدا کرد. او فرزند بزرگ خانواده نبود و برادرها و خواهرهای بزرگترش او را راهنمایی می‌کردند؛ ولی من فرزند بزرگ خانواده بودم و کسی نبود که در زمینه‌ی فعالیت‌های اجتماعی راهنمایم باشد. به همین دلیل وقتی دیدم او مشغول این گونه فعالیت‌هاست، علاقمند شدم که در کنارش باشم و کمکش کنم.

یادم هست یکی از هم‌کلاسی‌های ما به شدت تحت تأثیر خواهرش قرار داشت که عضو منافقین بود. طاهره سعی می‌کرد با آرامش و محبّت، حقایق را به او بفهماند. پدر این دختر از تحصیل کرده‌‌های سرشناس آمل بود. تلاش‌های طاهره را برای روشنگری بچه‌ها می‌دیدم و هزاران سوال در ذهنم مطرح می‌شد که تا آن روز به آن‌ها فکر نکرده بودم.

روز ۶بهمن ۶۰رفتم مدرسه و دیدم مدیر اعلام کرد که مدرسه تعطیل است و برگردید به خانه‌هایتان. شهر شلوغ بود و آن‌ها هیچ مسوولیتی را در قبال حفظ جان ما قبول نمی‌کردند. ما در خانه تلفن نداشتیم و نمی‌توانستم به خانواده‌ام اطلاع دهم که سالم هستم. از طرفی هم به شدت ترسیده بودم و نمی‌توانستم تنهایی به خانه برگردم. طاهره گفت: نترس، من تو را می‌رسانم. اول می‌رویم خانه ما، بعد با هم به خانه‌ی شما می‌رویم.

به خانه‌ی طاهره که رسیدیم مادرش گفت: بچه‌های سپاه به ملافه و باند و مواد ضدعفونی و دارو نیاز دارند. با طاهره به خانه‌ی همسایه ها رفتیم و این چیزها را جمع‌آوری کردیم. بعد طاهره گفت: بیا برویم خون بدهیم. رفتیم به درمانگاه آمل و دیدیم صف طولانی جلوی درمانگاه آمل تشکیل شده. مدتی ایستادیم، دیدیم فایده ندارد و به این زودی‌ها نوبت ما نمی‌شود. به خانه‌ی طاهره برگشتیم. مادرش گفت: بروید برای بچه‌ها نان تهیه کنید.

رفتیم و نان خریدیم و برگشتیم. در خانه‌شان جنب و جوش زیادی دیده می‌شد و هر کس به نوعی درگیر کاری بود. دوباره به ما گفتند باید نان بخرید. من گفتم: خیلی دیرم شده و خانواده‌ام نگران خواهند شد. طاهره گفت: با هم ناهار می‌خوریم و بعد به خانه‌ی شما می‌رویم و به آن‌ها خبر می‌دهیم که سالم هستی. از همان جا هم نان می‌خریم و با هم بر می‌گردیم و شب را خانه‌ی ما می‌مانی. ناهار که خوردیم خواهرش یک اسکناس بیست تومانی به ما داد و گفت: همه را نان بخرید.

با هم راه افتادیم و به خیابان آمدیم. از وضعیتی که در شهر بود به شدت وحشت کرده بودم. از هر طرف صدای تیراندازی می‌آمد. آقایی به ما اشاره کرد که برویم داخل آن چاله. بعدها فهمیدیم که آن مرد، محمد شعبانی، فرمانده سپاه آمل بود. هر دو روی زمین دراز کشیدیم. نمی‌دانستم طاهره چه وضعیتی دارد. من به دیوار نزدیک‌تر بودم و طاهره طرف دیگر بود. ناگهان احساس کردم طاهره صدایم می‌زند. سرم را آرام برگرداندم و دیدم طاهره روی زمین است.

آقای شعبانی گفت: بلند شوید و از این جا بروید. من آرام آرام خودم را روی زمین کشیدم و خیالم راحت بود که طاهره هم پشت سرم می‌آید. بلند شدم و رفتم پشت دیوار. یکی از بچه‌های محله‌مان را دیدم. گفت: چرا ایستاده‌ای و نمی‌روی؟ گفتم: منتظر دوستم هستم. گفت: دوستت از آن طرف رفت، تو برو خانه‌تان. خیالم راحت شد.

آن آقا مرا رساند به خانه‌مان. وقتی رسیدم خانه، متوجه شدم پدرم هم زخمی شده و کسی نمی‌داند او را کجا برده‌اند. چون تلفن نداشتیم، آن شب نفهمیدم بالاخره طاهره به خانه‌اش رسید یا نه. وقتی خوابیدم خواب دیدم آرام از پله‌های درمانگاه آمل بالا می‌روم. طاهره بالای پله‌ها با لباس بسیار قشنگی ایستاده بود. همین که مرا دید، لبخندی زد و دستش را به نشانه‌ی خداحافظی برایم تکان داد.

بعدا متوجه شدم كه طاهره به لقاالله پیوسته است و به شهیدان ملحق شده است.

پیکر طاهره را در یک تشییع جنازه ی باشکوه در باران اشک مردم انقلابی آمل و شهرهای اطراف در امام زاده ابراهیم این شهر به خاک سپردند . سال‌ها از پرپر شدن گل نوشکفته‌ی مادر می گذرد. هر چند یاد و خاطره‌ی آن روز بغض در گلویش می‌فشارد؛ اما همیشه از جگر گوشه‌اش با غرور یاد می‌کند.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:41 ق.ظ
Hello Dear, are you genuinely visiting this site regularly, if so after that you will without doubt take nice knowledge.
جمعه 13 مرداد 1396 12:08 ب.ظ
Hi there! This post could not be written any better!
Looking through this post reminds me of my previous roommate!
He continually kept talking about this. I will send this post to him.
Pretty sure he's going to have a great read.
I appreciate you for sharing!
شنبه 7 مرداد 1396 06:04 ق.ظ
Thanks for the marvelous posting! I truly enjoyed reading it, you may be a great author.I will be sure to bookmark your blog
and definitely will come back later in life.

I want to encourage you continue your great posts, have a nice weekend!
یکشنبه 8 دی 1392 11:41 ب.ظ
شاهکار تدریس کسی که ریاضیات کنکور را 100% زد - فارغ التحصیل صنعتی امیرکبیرتهران - مبتکرمثلثات بی فرمول+محاسبات ذهنی کنکور | www.riazi100.ir
پنجشنبه 5 دی 1392 03:58 ب.ظ
سلام خوبی؟ چند روز پیش یکی از دوستانم سایت زیر رو بهم معرفی کرد که باهاش تبادل لینک کنم من فکر کردم تاثیری نداره ، ولی بعد از این که وبلاگم رو توی این سایت و سایت های شبیهش لینک کردم هر روز بازدید وبلاگم زیاد میشه. خواستم این سایت رو به تو هم معرفی کنم . حتما تبادل لینک کن چون لذت وبلاگ نویسی توی آمار بالاست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی